فقر به مثابه برساخت اجتماعی و ابزار سلطه: تحلیل جامعه‌شناختی سخنان رهبر طالبان


 فقر به مثابه برساخت اجتماعی و ابزار سلطه: تحلیل جامعه‌شناختی سخنان رهبر طالبان

جمهوری مدارا: در کلامی که در خطبه‌ی نماز عید فطر ایراد شد، ملاهبت الله، رهبر طالبان، فقر را عطیه‌ای الهی و سرنوشتی ازلی و محتوم انگاشت که جز صبر و شکیبایی در برابر آن، راهی نیست. این سخن، فارغ از مناقشات کلامی پیرامون جبر و اختیار که در سپهر اندیشه‌ی اسلامی همواره محل بحث و نظر بوده است، از منظر جامعه‌شناختی و در گستره‌ی نظریات اجتماعی و تاریخی، ژرف‌ترین پرسش‌ها را برمی‌انگیزد و بنیادین‌ترین چالش‌ها را پیش روی عدالت و کرامت انسانی قرار می‌دهد.

رد دیدگاه جبرگرایانه درباره فقر: از عدالت الهی تا تلاش‌های بشری

این ادعا که انسان فقیر، فقیر زاده شده و فقر، مُهر ازلی بر جبین اوست، با مفهوم عدالت الهی در تضادی آشکار قرار می‌گیرد. چگونه می‌توان باور داشت که خداوند، انسان‌ها را در بدو آفرینش به دوگانه‌ی فقیر و غنی مانند دوگانه‌ی غیر قابل تغیر نر و ماده تقسیم نموده و جامعه را بر پایه‌ی این نابرابری ازلی بنا نهاده باشد؟ در الهیات اسلامی، مفهوم عدل الهی به معنای آن است که خداوند به هیچ کس ظلم نمی‌کند و هر کس بر اساس اعمال خود مورد قضاوت قرار می‌گیرد. این دیدگاه با نظریه‌ی جبر که فقر را سرنوشتی از پیش تعیین‌شده می‌داند، در تعارض است. بسیاری از متکلمان مسلمان، ضمن پذیرش علم ازلی خداوند، بر اختیار انسان در انجام اعمال خود تأکید کرده‌اند. این انگاره، نه تنها با جوهره‌ی عدالت‌خواهی ادیان الهی ناسازگار است، بلکه تلاش‌های بی‌وقفه‌ی مکاتب بشری، از افلاطون تا اندیشمندان معاصر، برای یافتن راهکارهایی جهت کاستن از فاصله‌ی طبقاتی و تحقق عدالت در جامعه‌ی انسانی را به سخره می‌گیرد. افلاطون در کتاب «جمهور» به دنبال ترسیم جامعه‌ای ایده‌آل است که در آن عدالت، رکن اساسی است. در دوران مدرن نیز، نظریه‌پردازانی مانند جان رالز در کتاب «نظریه‌ای در باب عدالت» و آمارتیاسین در کتاب «اندیشه عدالت» به دنبال ارائه اصولی برای ساختن جامعه‌ای عادلانه هستند.. هیچ مکتبی، با هر رویکرد و مشربی، نپذیرفته است که فقر، اقتضای عدالت است و انسان فقیر باید در تنگنای نداری باقی بماند.

آموزه‌های آسمانی قرآن کریم نیز گواه روشنی بر تأثیر اراده‌ی انسان در تعیین سرنوشت خویش است. در هیچ کجای این کتاب مقدس، خداوند بندگان خود را به انفعال در برابر مصائب و پذیرش تقدیر محتوم فرا نخوانده است. آیاتی مانند ایه 3 سوره انسان و آیه 11 سوره رعد و آیات مختلف دیگر به صراحت بر نقش اراده و عمل انسان در تغییر سرنوشت و تحولات اجتماعی و فرهنگی تأکید دارد. مانند آیه 41 سوره روم. همچنین، آیات متعددی در قرآن کریم به اهمیت کار، تلاش و کوشش برای کسب روزی حلال و بهبود زندگی اشاره دارند. بلکه آیات بی‌شماری، انسان را به کار، تلاش و کوشش برای کسب رضایت الهی و بهبود زندگی خود ترغیب می‌کند. متفکران مسلمان نیز همواره بر این باور بوده‌اند که شکاف عمیق میان فقیر و غنی، بنیان‌های جامعه را متزلزل ساخته و تلاش برای ایجاد جامعه‌ای عاری از تبعیض، وظیفه‌ای انسانی و دینی است. اندیشمندان چون سیدقطب و رشیدرضا به شدت با تفکر جبری که مسئولیت را از انسان سلب می‌کند، مخالفت کرده و بر نقش فعال انسان در ساختن سرنوشت خود تأکید نموده‌اند.

نگاهی به تجربیات تاریخی صدر اسلام نیز نشان می‌دهد که پیامبر اکرم، خلفای راشدین و صحابه کرام، هرگز مشکل بی‌عدالتی اجتماعی را با استناد به مشیت الهی حل نکرده‌اند. بلکه همواره در پی تحقق عدالت اجتماعی و رفع محرومیت از نیازمندان بوده‌اند. اقدامات پیامبر در توزیع عادلانه غنائم جنگی، تأسیس نهاد زکات و دیگر انفاقات مالی برای حمایت از فقرا و تأکید بر برادری و برابری مسلمانان، نمونه‌های بارزی از تلاش ایشان برای تحقق عدالت اجتماعی است. همچنین، اقدامات خلفای راشدین، به ویژه عمر بن خطاب در تأسیس دیوان برای رسیدگی به امور مستمندان و تعیین حقوق برای آنها، نشان‌دهنده‌ی تلاش‌های عملی برای رفع فقر و بی‌عدالتی در جامعه‌ی اسلامی بوده است. اگر در برخی موارد، فقر ستایش شده است، این ستایش ناظر بر فقر وجودی و بی‌اعتنایی به تعلقات دنیوی بوده است، نه فقر اقتصادی و محرومیت از نیازهای اساسی زندگی. این نوع فقر، که به زهد و ساده‌زیستی تعبیر می‌شود، با فقر مادی و محرومیت که زمینه‌ساز آسیب‌های اجتماعی است، تفاوت ماهوی دارد.

در سپهر اندیشه‌ی مدرن نیز، مکاتب لیبرالیسم و مارکسیسم، هرچند با رویکردهای متفاوت، دغدغه‌ی نحوه‌ی توزیع عادلانه امکانات در جامعه را داشته‌اند. مارکسیسم، عدالت اجتماعی را محور اساسی جامعه‌ی انسانی و پیشرفته می‌داند، در حالی که لیبرالیسم بر اولویت آزادی تأکید می‌کند. کارل مارکس و فردریش انگلس در «مانیفست کمونیست» به نقد نظام سرمایه‌داری پرداخته و معتقدند که فقر و نابرابری، محصول ساختار طبقاتی این نظام است و برای رسیدن به یک جامعه‌ی عادلانه، باید مالکیت خصوصی ابزار تولید لغو شود. در مقابل، نظریه‌پردازان لیبرال مانند جان استوارت میل بر اهمیت آزادی‌های فردی و حقوق مالکیت تأکید دارند، اما در عین حال، ضرورت وجود حداقل‌هایی از رفاه و فرصت برای همه‌ی افراد جامعه را نیز می‌پذیرند. با این حال، هر دو مکتب بر ضرورت ریشه‌کن کردن فقر و ایجاد جامعه‌ای مرفه برای همگان هم‌نظر هستند و انسان را ذاتاً نه فقیر و نه غنی می‌دانند.

عقل سلیم بشری و تجربه‌ی زیسته‌ی انسان نیز به خوبی گواهی می‌دهد که فقر و غنا، اموری اکتسابی و برساخته‌ی ساختارهای اجتماعی هستند، نه ذاتی و ازلی. بشر همواره در تلاش بوده است تا از امکانات زندگی بهره‌ی بیشتری ببرد و هیچ‌گاه به وضع موجود رضایت نداده است. رهبرانی بزرگی در تاریخ مبارزات بشری قد کشیده‌اند که داعیه اصلی آنها رفع تبعیض از میان طبقات مختلف جامعه بوده است. در همین راستا از جان شان هم گذشته‌اند.

مطالعات متعدد در حوزه‌های مختلف علوم اجتماعی، از جمله اقتصاد، جامعه‌شناسی و روان‌شناسی، نشان می‌دهد که عوامل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نقش تعیین‌کننده‌ای در ایجاد و تداوم فقر دارند. برای مثال، تحقیقات نشان داده است که دسترسی به آموزش باکیفیت، فرصت‌های شغلی برابر، نظام‌های حمایتی اجتماعی کارآمد و حاکمیت قانون، از جمله عوامل مهم در کاهش فقر و نابرابری هستند. همین درک، جوامع بشری را به سوی ایجاد نهادهای مختلف ملی، منطقه‌ای و بین المللی برای رهایی انسان از چنگال فقر سوق داده است. ایجاد نظام‌های مختلف منتج به رفاه اجتماعی در بسیاری از کشورها و تأسیس سازمان ملل متحد با هدف کاهش فقر و ترویج توسعه پایدار، نمونه‌های ملی و بین المللی تلاش برای فقرزدایی است.

بنابراین، فقر و غنا نه سرنوشتی از پیش تعیین‌شده، بلکه محصول ساختارهای اجتماعی و نحوه‌ی توزیع قدرت در جامعه هستند. تلاش‌های بی‌شماری برای ایجاد ساختارهایی عادلانه و رفع تبعیض و نابرابری صورت گرفته است.

فقر به مثابه ابزار سلطه: رمزگشایی از سخنان رهبر طالبان

حال، این پرسش مطرح می‌شود که چرا با وجود این بداهت، رهبر طالبان چنین سخنی را بر زبان رانده است؟

پاسخ سوال مذکور از منظرهای مختلف قابل ذکر است. از منظر جامعه‌شناسی معرفت، می‌توان گفت که این نوع سخنان، بازتاب‌دهنده‌ی منافع و جهان‌بینی گروهی خاص است که از حفظ وضع موجود سود می‌برد. نظریه‌پردازانی مانند کارل مانهایم در کتاب «ایدئولوژی و اوتوپیا» به بررسی نقش ایدئولوژی‌ها در توجیه و حفظ نظم اجتماعی و به حاشیه راندن مشکلات پرداخته‌اند. این نوع گفتمان می‌تواند به عنوان یک استراتژی برای مشروعیت‌بخشی به نظام قدرت و کاهش انتظارات و مطالبات اجتماعی از سوی فرودستان است. نظریه‌پردازانی مانند آنتونیو گرامشی با مفهوم هژمونی فرهنگی، توضیح می‌دهند که چگونه طبقات حاکم از طریق ترویج ایدئولوژی‌های خاص، رضایت ضمنی طبقات فرودست را جلب می‌کنند و سلطه‌ی خود را تداوم می‌بخشند.

از منظر نظریه تضاد، به ویژه دیدگاه مارکسیستی، این سخنان را می‌توان به عنوان ابزاری برای حفظ و تحکیم قدرت طبقات حاکم تحلیل کرد. مارکس بر این باور بود که تاریخ جوامع، تاریخ مبارزه طبقاتی است و ساختارهای اجتماعی و ایدئولوژی‌های مسلط، همواره در خدمت منافع طبقه بورژوا قرار دارند. در این چارچوب، نسبت دادن فقر به اراده‌ی الهی، نوعی ایدئولوژی است که توسط طبقه حاکم برای مشروعیت بخشیدن به نابرابری‌های موجود و جلوگیری از خیزش طبقه فرودست ترویج می‌شود. این باور، با ایجاد یک حس رضا و تسلیم در میان فقرا، از شکل‌گیری آگاهی طبقاتی و تلاش برای تغییر ساختارهای ناعادلانه جلوگیری می‌کند. به عبارت دیگر، این سخنان، نوعی تخدیر است که ذهن فقرا را از واقعیت‌های ساختاری فقر منحرف کرده و آنها را به پذیرش وضعیت موجود تشویق می‌کند.

از سوی دیگر، می‌توان از منظر نظریه‌های عدالت اجتماعی به این موضوع پرداخت. نظریه‌پردازانی همچون جان رالز با طرح مفهوم «پرده جهل»، بر این باورند که یک جامعه‌ی عادلانه، جامعه‌ای است که در آن، اصول عدالت به گونه‌ای تعیین شوند که گویی افراد نمی‌دانند در چه موقعیت اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی قرار خواهند گرفت. بر اساس این دیدگاه، انتساب فقر به سرنوشت محتوم و اراده‌ی الهی، با اصول عدالت، به ویژه اصل «تفاوت» رالز (که اجازه می‌دهد نابرابری‌ها وجود داشته باشند، اما تنها در صورتی که به نفع محروم‌ترین افراد جامعه باشند) در تضاد آشکار قرار دارد. جامعه‌ای که در آن فقر به عنوان یک امر ذاتی و غیرقابل‌تغییر پذیرفته شود، نمی‌تواند عادلانه تلقی شود، زیرا فرصت‌های برابر برای همگان فراهم نیست و محروم‌ترین افراد جامعه در وضعیت نامطلوبی باقی می‌مانند.

علاوه بر این، می‌توان از منظر نظریه ساختارگرایی به این موضوع نگاه کرد. ساختارگرایان بر این باورند که رفتارها و باورهای فردی، تحت تأثیر ساختارهای اجتماعی کلان قرار دارند. در این چارچوب، فقر نه یک امر فردی، بلکه یک پدیده ساختاری است که ناشی از نحوه‌ی سازماندهی جامعه، توزیع قدرت و منابع، و نهادهای اجتماعی است. نسبت دادن فقر به اراده‌ی الهی، در واقع، نادیده گرفتن نقش این ساختارهای اجتماعی در ایجاد و تداوم فقر است. این دیدگاه، مسئولیت دولت و نهادهای اجتماعی را در قبال کاهش فقر و ایجاد فرصت‌های برابر برای شهروندان نادیده می‌گیرد.

از منظر کنش متقابل نمادین نیز می‌توان به این موضوع پرداخت. این نظریه بر این باور است که معنا و درک ما از جهان، از طریق تعاملات اجتماعی و نمادهایی که به کار می‌بریم، شکل می‌گیرد. نسبت دادن فقر به اراده‌ی الهی، یک برساخت اجتماعی است که از طریق گفتمان و تکرار، به عنوان یک «واقعیت» در جامعه پذیرفته می‌شود. این برساخت اجتماعی، می‌تواند تأثیرات عمیقی بر نحوه‌ی نگرش افراد به فقر، رفتار آنها در قبال فقرا و تلاش‌های صورت گرفته برای کاهش فقر داشته باشد.

با توجه به این چارچوب‌های نظری، می‌توان دریافت که سخنان رهبر طالبان، نه یک دیدگاه بی‌طرفانه، بلکه یک موضع ایدئولوژیک است که در خدمت حفظ قدرت و توجیه نابرابری‌های موجود قرار دارد. این سخنان، با نادیده گرفتن نقش ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ایجاد و تداوم فقر، مسئولیت را از دوش حاکمان سلب کرده و فقرا را به پذیرش وضعیت موجود تشویق می‌کند.

پیامدهای خطرناک ایدئولوژی تقدیر الهی فقر بر جامعه و ضرورت مقابله با آن

اما مهم‌تر از خود این سخن، پیامدهای خطرناک آن بر پیکره‌ی جامعه است. تلقی فقر و غنا به عنوان «مشیت الهی» یا سرنوشتی محتوم، فراتر از یک باور فردی، به مثابه یک ایدئولوژی عمل می‌کند که کارکردهای اجتماعی مشخصی دارد. چنانکه بیان شد، این ایدئولوژی عمدتاً در خدمت حفظ ساختارهای قدرت و توجیه نابرابری‌های موجود عمل می‌کند. پیامدهای این نگرش بر بافت اجتماعی عمیق و چندوجهی است که مهم‌ترین آنها عبارتند از:

1. بازتولید و مشروعیت‌بخشی به نابرابری ساختاری: این ایدئولوژی با «طبیعی‌سازی» یا «الهی‌سازی» نابرابری، نظام قشربندی اجتماعی موجود را تثبیت می‌کند. به جای بررسی علل ساختاری فقر مانند توزیع ناعادلانه منابع، فقدان فرصت‌های برابر، سیاست‌های اقتصادی تبعیض‌آمیز، آن را به عاملی متافیزیکی و خارج از کنترل بشر نسبت می‌دهد. نتیجه این امر انسداد تحرک اجتماعی است. زیرا با تقدیس وضع موجود، مسیرهای تحرک اجتماعی صعودی برای طبقات فرودست مسدود یا حداقل، کم‌اهمیت جلوه داده می‌شود. این امر به بازتولید بین‌نسلی فقر و شکل‌گیری «دور باطل محرومیت» می‌انجامد که ناقض اصل عدالت اجتماعی و فرصت‌های برابر است. این نگرش با توجیه اختصاص سرمایه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی به گروه خاص زمینه محرومیت ابدی اقشار و گروهای اجتماعی دیگر را فراهم می‌کند.

2. نهادینه‌سازی تبعیض و تضعیف عدالت‌خواهی: باور به فقر به‌مثابه یک امر ازلی به عنوان یک ابزار ایدئولوژیک، هرگونه تلاش برای تغییر ساختارهای ناعادلانه یا بازتوزیع منابع را به مثابه «مخالفت با اراده الهی» تفسیر کرده و به آن را نامشروع قلمداد می‌کند. نتیجه این امر ایجاد مانع در برابر اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و سرکوب مقاومت‌های اجتماعی و جنبش‌های اصلاحی است. چون هرگونه نقد به ساختارهای موجود یا تلاش برای عدالت‌خواهی، به سادگی به عنوان اقدامی علیه «نظم الهی» یا «سنت‌ها» معرفی شده و سرکوب آن توجیه می‌شود. این امر فضای عمومی را برای گفتمان انتقادی محدود می‌سازد. همچنین پیامد بلند مدت پذیرش این تکفر کاذب بیگانگی و از خود بیگانگی اجتماعی طبقات فرودست جامعه است. زیرا آنها از توانایی‌های خود برای تغییر نومید می‌شوند. احساس ناتوانی و پذیرش منفعلانه وضعیت، مانع از شکل‌گیری کنش جمعی و مطالبات عدالت‌خواهانه می‌شود.

3. عادی‌سازی اقتصاد سیاه و فرسایش حاکمیت قانون: قتی مسیرهای مشروع برای کسب ثروت و موفقیت مسدود باشد، افراد ممکن است به مسیرهای نامشروع یا اقتصاد زیرزمینی روی آورند. همچنین ایدئولوژی تقدیرگرایی می‌تواند با محو کردن مرز اخلاقی میان ثروت مشروع و نامشروع، فعالیت‌های اقتصادی باندهای مافیا و مفسدان اقتصادی را به نوعی عادی‌سازی کند. چون اگر فقر خواست خداوند باشد، غنای این افراد هم خواست الهی است.

4. ترویج انفعال اجتماعی و رکود فرهنگی: ترویج صبر منفعلانه و قناعت اجباری در برابر فقر، می‌تواند به شکل‌گیری یا تقویت برخی ویژگی‌های «فرهنگ فقر» مانند جبرگرایی و عدم برنامه‌ریزی برای آینده منجر شود که مانع توسعه فردی و اجتماعی می‌گردد. همچنین با فردی‌سازی مسئله فقر و ترویج انفعال، پتانسیل کنش جمعی برای تغییرات اجتماعی بنیادین سرکوب و جامعه به انسداد کنش جمعی منتهی می‌شود.

5. فرسایش مسئولیت‌پذیری اجتماعی و همبستگی: نسبت دادن فقر به قضا و قدر، همبستگی اجتماعی مبتنی بر تقسیم کار و وابستگی متقابل و حتی همبستگی مبتنی بر باورهای مشترک را تضعیف می‌کند. اگر وضعیت افراد «مقدر» است، اغنیا مسئولیت کمتری در قبال فقرا احساس می‌کنند و حس وظیفه اجتماعی برای کاهش نابرابری کاهش می‌یابد.

6. تشدید تضاد طبقاتی و پتانسیل بی‌ثباتی: تثبیت نابرابری‌ها و مسدود کردن تحرک اجتماعی، شکاف میان طبقات را عمیق‌تر می‌کند. هرچند این ایدئولوژی در کوتاه‌مدت ممکن است با ایجاد پذیرش در میان فرودستان، ثبات ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت، انباشت نارضایتی و احساس بی‌عدالتی می‌تواند به تنش‌های اجتماعی و تضادهای پنهان یا آشکار منجر شود و جامعه را در بحران غرق می‌کند.

7. گریز حاکمان از پاسخگویی: این تفکر به مثابه یک سپر دفاعی سیاسی برای حاکمان، به‌ویژه آن‌هایی که با بحران کارآمدی یا اتهامات فساد مواجه هستند، عمل می‌کند. آن‌ها با نسبت دادن معضلات ریشه‌دار اجتماعی و اقتصادی مانند فقر گسترده، نابرابری عمیق یا بیکاری ساختاری به «تقدیر الهی» یا «سرنوشت محتوم»، به طور مؤثری مسئولیت‌پذیری را از خود سلب می‌کنند. حاکمان ادعا می‌کنند که این مشکلات خارج از حوزه کنترل و توانایی دولت برای تغییر هستند و بنابراین، نباید برای وجود یا تداوم آن‌ها مورد بازخواست قرار گیرند. این امر به‌طور مستقیم مانع شکل‌گیری فرهنگ پاسخگویی سیاسی می‌شود که در آن، عملکرد دولت‌ها بر اساس نتایج ملموس سنجیده می‌شود. وقتی مشکلات «از پیش تعیین شده» تلقی شوند، فوریت و ضرورت برای اجرای اصلاحات بنیادین اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی کاهش می‌یابد. حاکمان می‌توانند با استناد به این ایدئولوژی، از زیر بار تعهدات خود برای بهبود وضعیت شهروندان شانه خالی کنند و مشروعیت خود را بر پایه‌های غیرعملکردی بنا کنند؛ به جای کسب مشروعیت عقلانی-قانونی، ممکن است به مشروعیت سنتی یا کاریزماتیک تکیه کنند که کمتر نیازمند پاسخگویی در قبال نتایج ملموس است. در نهایت، این تفکر زمینه را برای تداوم سوءمدیریت و فساد فراهم می‌کند. وقتی نظارت عمومی و فشار برای پاسخگویی به دلیل سپر ایدئولوژیک «تقدیر» تضعیف شود، احتمال تداوم سوءمدیریت منابع و گسترش فساد افزایش می‌یابد، زیرا حاکمان احساس می‌کنند کمتر در معرض عواقب ناکارآمدی خود قرار دارند.

در نهایت، از منظر جامعه‌شناختی، تبیین فقر و ثروت بر اساس «مشیت الهی» یک ساخت اجتماعی است که کارکردهای ایدئولوژیک مشخصی، عمدتاً در راستای حفظ وضع موجود و منافع گروه‌های مسلط دارد. این نگرش، تحلیلی واقع‌بینانه از پدیده‌ی پیچیده‌ی فقر که ریشه در ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارد، ارائه نمی‌دهد. مقابله با این تفکر نیازمند ترویج آگاهی انتقادی، تاکید بر تحلیل‌های ساختاری فقر، تقویت همبستگی اجتماعی و پیگیری عدالت اجتماعی از طریق کنش‌های فردی و جمعی است. فقر یک «سرنوشت» نیست، بلکه یک مسئله اجتماعی قابل حل است که نیازمند اراده سیاسی، سیاست‌گذاری‌های عادلانه و تغییرات ساختاری است.

مطالب مرتبط